بار گران
خب انگار بود و نبود ما برای هیچکی مهم نیست.
الان می تونم با خیال راحت برم زیر تیغ جراحی که درصد موفقیتش کمتر از 50ه.
خب انگار بود و نبود ما برای هیچکی مهم نیست.
الان می تونم با خیال راحت برم زیر تیغ جراحی که درصد موفقیتش کمتر از 50ه.
خواستم بگویم تنم به ناز طبیبان نیازمند شده و وجود نازکم آزرده گزند ، دیدم راستش نه وجودم چندان نازک است و نه لول شرایطی که در آن گرفتار شدم ، به این سوسول بازی ها می خورد
نمی دانم پنج روز است یا شش روز، شاید هم بیشتر، در پی یک حمله قلبی شدبد که جانم را به لب رساند، به تخت تر و تمیز بخش مراقبت های ویژه بیمارستان دوخته شدم.
مدت ها بود سفر به مناطق مرزی زندگی را فراموش کرده بودم ولی نمی دانم چه شد که به یکباره بار سفر بسته، عزم کوچ ابدی به سرزمین خاموشان جزم شد که متأسفانه یا خوشبختانه، پاسپورتم اعتبار کافی نداشت و مجبور شدم زیستن در سرزمین زندگی را حالاحالاها کش بدهم.
قلبم هم همچنان تالاپ تالاپ کرده خون را به دورترین مویرگ های بدنم برساند.
لابد از کارکردش به خوبی مطلعی، بهرحال خانه ات است.
خلاصه اینکه نزدیک بود در روز مرگ ادگار آلن پوی اورجینال، ریق رحمت سر کشیده جان به جان آفرین دروغین تسلیم کنم.
شاید باورت نشود: همه که نه، ولی بخش عمده نگرانی ام این بود که این چند روز، باعث نگرانی و ناراحتی تو شوم و حالا که بعد از مدت ها گوشی موبایل به دستم رسیده، سریع السیر و بدون فوت حتا یک ثانیه وقت، به اینجا آمده نامه هایت را بخوانم و از نگرانی درت آورم.
مخصوصن نگران این بودم که روز مهم و گرانقدر نیمه مهر و فرصت تبریک را از دست بدهم.
الان که دارم برایت می نویسم ساعت 8:06 صبح همان روز استو
روزی که به محض آنکه گوشی به دستم رسید، صندوق پستی ام را باز کردم تا نامه هایت را که حتمن خاک می خورند بخوانم.
با کمال تعجب فقط دو نامه یافتم که خب گویای همه چیز بود.
گفته بودی مرده شور ببرد همه شان را، و انگار زبانت حق بود و مرده شور همان روز واقعن در پی بردنم برآمده بود.
دیگر اینکه گفته بودی این روزها وقت سر خاراندن نداری و به یادم نمی افتی، که خب حق داری لابد. .
از امتحانات مکرر گفته بودی که این را هم امیدوارم تند تند و خوب داده باشی.
دیگر چه گفته بودی؟ یادم نمی آید.
اصل کاری ها توی ذهنم مانده.
تبریک دوباره مرا بپذیر
نگران من مباش آنقدر تصادف کرده و زنده مانده ام که بهم لقب سروایور دادهاند. 😁
باشد عزیزم بعدن برایم بگو.
صدایت را هم نگفتی درست شده یا هنوز شانه به شانه خروس میزند
و اینکه چرا نگفتی جایت خالی و خودت از دهنت بشنوی 😒
پیامت را وسط خیابان خواندم.
درست موقع رد شدن از خط عابر پیاده، دم چهارراه.
چراغ هم قرمز شد ولی محو خواندن بودن نفهمیدم. یکهو ماشین ها ویژ ویژ از کنارم گذشتند 😁
چقدر خوشحالم که دوستانی تا حدودی چون خود یافتی.
از جنبشتان بیشتر برایم بگو، ببینم چگونه می توانم به آن بپیوندم
راستی آن دوست عباس خوانا را از طرف من یک کتک برن😒😁
از شرایط سختی که درگیرش هستی ، غمگینم.
البته درک از آن تاخیر لعنتی هم دارم تا حدودی
این روزها من هم همش بیرونم و عذرخواهی از این که کم می نویسم.
راستی جایم خالی. مگر نه؟
خودم از دهن خودم بشنود😁
از ساعت ده صبح بطور مرتب هر نیم ساعت یکبار در رو باز کر م ببینم پستچی نامه ات را می رساند یا نه.
مردم از انتظار.
دلگرفتگی ات را درک می کنم.
گاعی به من هم هجوم می آورد.
مرا بیخبر نگذار
وضعیت صدایت چطور است؟
راستی پاک کردن هیستوری را فراموش نکنی
راستی تر، نام جدیدت را بیشتر دوست دارم. مرسی از...
راستی تر تر با مالکین خانه آینده حرف زدم، قرار است آخر هفته بروم ببینم و رو در رو مذاکره کنیم
ببخشید ولی از خواندن جملههایت خندهام گرفت. خیلی با نمک حرص میخوری 😁
★ ♥ ★ ♥ ★🎀💙 ♥ ★ 🎀💙
یادش به شر...
من زنگ دینی و قرآن را دوست داشتم، علیالخصوص دینی را.
نمیدانم خاطرهٔ اولین جلسهٔ کلاس دینی را برایت گفتهام یا نه.
کلاس سوم دبستان، برای نخستین بار درس دینی به درسهایمان افزوده شد.
معلم همه درسهایمان هم یکی بود.
بعد یکروز، برای اولین بار یک معلم جدید از در کلاس وارد شد — درواقع بازرس اداره بود —
عدل هم سر کلاس دینی سر و کلهاش پیدا شد.
بعد با کلی ادا و اصول و قر و اطوار، باب سخنرانی را برای ما کودکان ۸ ساله گذاشت که: «بعله، خداوند ذات بزرگ و مهربان و خفنی است، که زاییده نشده و نزاییده و هرگز هم نمیمیرد، بسیار تواناست، آرزوهای همتونو برآورده میکند.»
بعد هم رو کرد به ما و از تکتک بچهها خواست به نوبت آرزو کنند و چیزی از خدای خفن گنده نامیرای مهربان طلب کنند.
یکی گفت: «من خلبان بشوم»، یکی گفت: «گوسفندان پدرم را زیاد کن»، یکی گفت: «من مهندس شوم»، آن یکی گفت: «دکتر شوم» و خلاصه هر کسی چیزی میخواست از دل کوچک خود.
نوبت که به من رسید، وای چقدر صحنه را دقیق یادم است، رو کردم به سقف کلاس و گفتم:
«خدایا بمیر» 😂
چشمت روز بد نبیند، بازرس وحشی شد و مرا یکراست به دفتر مدرسه فرستاد، خودش هم آمد با مدیر و معاون مدرسه (که هر دو از عربهای عشایر بودند و سبیلشان از نیچه هم کلفتتر بود) وارد مذاکره شد.
بعد مرا مجبور کردند به خانهمان تلفن زده، خبر اخراج خودم را به گوش والدین برسانم.
قشنگ یادم است خبر را با این جمله دادم:
«میخوان منو از مدرسه دَر کنند.»
خلاصه که من آن روز اخراج نشدم، درواقع تلفن، وسیلهای بود که والدینم را به مدرسه بکشند و پیرامون انحراف و بلبلزبانیام تذکر دهند. که خب والدین من کلن مدرسه را به کتف چپ میگرفتند و هرگز نفهمیدند من حتا کلاس چندمم، چه رسد که در مدرسه چکارهام و چه نمرهای دارم.
آن روز، هیچکس نفهمید در ذهن کودکانه ام چه میگذشت.
بازرس گفت: «خدا هرگز نمیمیرد و از طرفی هم خیلی تواناست»، من با خودم گفتم بگذار با طرح یک چالش، بازرس را متوجه هوش سرشارم کنم.
به این شکل که خدا نمیتواند هم نامیرا باشد و هم قادر.
با طرح درخواست من، اگر خدا میمرد، نامیرا نبود و اگر نمیتوانست خود را بکشد، توانا و قادر نبود.
بعدها دانستم کهذاین، خودش یکی از براهین رد وجود خدا است، موسوم به «برهان صفات متضاد»
آن روز بهجای تشویقی که منتظرش بودم، تهدید و تنبیه شدم، ولی مزهاش زیر دندانم ماند و کلاسهای دینی را به مالش پوز معلمان بیسواد به خاک، میگذراندم.
🖊️ ★📜✒️🐦⬛✉️ 🐦⬛
یک خاطره دیگر هم از دینی کلاس پنجم برایت بگویم و خلاص
روزی معلممان گفت: «یکی بیاید بیرون جلو جمع نماز بخونه.»
از شانس من، مرا انتخاب کرد، شاید هم خاطره همان شاهکار کلاس سوم باعث این شده بود، چرا که معلم پنجم ما، فرزند مادر و پدر همان مدیر بود.
خلاصه رفتم جلو لشگر بچههایی که تقریبن همگی نماز بلد بودند ایستادم.
حالا من بینماز که نماز بلد نیستم، باید چه گلی به سر میگرفتم
خوشبختانه من توان حفظکردنی خوبي داشتم، هنوز دارم.
همه ذکرها را بلد بودم، فقط ترتیب را نمیدانستم.
خود معلم گفت: «خب حالا رکوع، سجده، نیت، فلان، فلان.»
و من هم طبق ترتیبی که میگفت، خم و راست میشدم و ذکرها را بلندبلند بلغور میکردم.
و این اولین و آخرین نماز خواندن من بود.
البته چند باری هم با دوستان شر و شور به نمازجمعه رفتیم و هرهر کرکر راه انداختیم، ولی در حالت عادی همان یکبار بود.
خب، این هم از خاطرات دینی من.
باشد که رستگار شوم
ا آ پ
پ ن
خوشحالم که حالت خوب شده، صدایت هم بزودی ردیف خواهد شد
پ ن تر:
هرگز انکار نمیکنم که چه زجری را سر کلاس دینی و قرآن تحمل می کنی، مخصوصن آن قسمت خواندن با لهجه را.
امروز از صبح علی الطلوع بیرون هستم.
شارژ گوشی ام رو به تمامی است.
شب برایت خواهم. نوشت
الان فقط آمدم سلامی کنم و بگویم کارهایت و شیطنت هایت روی سر من جا دارد❤️
و بپرسم با ترکتازی های ویروس ها چه کردی
تمام دلخوشی این روزهای من، همین وبلاگ است و نامه نگاری هایم با نوچیده عزیزتر از جان
مگر می شد دیگر ننویسم😢
منظورم نوشتن در باب نیچه بود
دلخوری ها و دلشکستگی ها، در خبلی از موارد ناشی از دلتنگی و دوری است
فدای دل مهربانت.
همه چیز درست خواهد شد.
شاید هم من اشتباه می کنم.
یادم نمی آید راجع به شوپنهاور چیزی گفته باشم.
راجع به نیچه، آنچه خوانده، دیده و برداشت کرده بودم را بیان کردم.
اگر یک در هزار فکر می کرذم به وکالت زنستیزی متهم شوم دستم را قلم. می کردم تا قلم روی کاغذ ننهم
حس می کنم برای اولین بار در تمام مدت عمر دوستیمان، دلم شکسته.
دیگر چیزی نخواهم گفت
نه عزيزم نگران نشو
مشکل، فقط نت است
و البته گوشی درب و داغان من.
درست یک ساعت است می کوشم وارد بلاگفا شوم
و بعد که وارد شدم، کلی زمان برد تا پست جدید را گذاشت
نطزاتت در مورد مادر و توله واق واقو اش خیلی قشنگ بود، اسکرین شات گرفتم استوری کنم.
اما راجع به نیچه:
شاید باور نکنی اما نیچه زنستیز نبود. گرچه آزار و اذیتی که از زن ها دید - درست اتفاقی که برای من در حال وقوع است - او را به گفتن سخنانی پیرامون زنان کشاند.
اما زنستیز نه. نیچه منتقد تلقین جایگاه پست به زنان بود.
او معتقد بود، نحوه آموزش به زنان طبقه بالای اجتناع(علی الخصوص در قرن 19)، شیوه ای مردسالارانه است که باعث میشود، زنان، باور کنند که موجوداتی ضعیف و دست دوم هستند.
نقد او به این است، ولی با زبانی تند و نیشدار
نیچه می گوید، زنان، ضعیف متولد نمیشوند، آموزش و پرورشی که مردان آن را به عهده دارند، باعث ضعیف شدن زنان می شود. می گوید:
جامعه زنان را بهگونهای تربیت میکند که از مسائل جنسی ناآگاه بمانند و در برابر آنها احساس شرم کنند. این ناآگاهی تا زمانی ادامه مییابد که زن وارد مرحله ازدواج میشود و با واقعیتهای جنسی مواجه میشود
الان نت وصل است و دارم با عجله و تند تند می نویسم.
اگر غلط تایپی دارم ببخش.
راجع به نیچه، اگر علاقهمند به این مبحث هستی باز هم خواهم نوشت
جانم برایت بفرماید که آدمی بهشدت سرمایی هستم. در دل تابستان هم باید بخاری روشن کنم و همیشه بین من و خانوادهام دعوا است. يکی کولر میخواهد و یکی نمیخواهد.
پائیز هنوز از راه نرسیده، اشتهایم کور میشود و هیچ نمیخورم بهجز سرما. امسال هم که لابد خودت دیدی، یک هفته تمام در رختخواب خیمه زده، جان به گلو آوردم.
و البته همانگونه که لابد خودت میدانی، سرماخوردگی، بیماریای است ویروسی که هیچ ارتباط مستقیمی با سرما و گرما ندارد.
پس چرا موقع سردی، بیشتر به سراغمان میآید؟
چون ويروسهای ناقل این مرض اعصابخوردکن، معمولن در دماغ ساکناند و هرگاه سکونتگاهشان خنک شود، امکان رشد و فعالیت بیشتری مییابند. پس:
هرگاه به این حال و روز و تب و لرز افتادی، بیش از سرما، ويروسهای سگپدر لامذهب را ملامت کن.
عطسه و سرفه و آبریزش و اینها هم ترفند های همین ویروس نیم وجبی است برای تکثیر و انتقال بيشتر
قدرت فرگشت را می بینی
خب این تا اینجایش نکات علمی ماجرا. بریم سراغ اصل قضیه
عزیزم تو که بیماری، جان من است که تبدار و غمین میشود. روح لاموجود من است که زخمی و افسرده، گوشه ای کز می کند تا با بغضش کنار بیاید.
کاش میشد را در آغوش بگیرم و درد و غمت را به جان خود جذب کنم. .
حس خیلی تلخ و غمباری گرفتم از اینکه تو را بیمار میبینم.
لطفن لطفن لطفن لطفن بیشتر از اندازهای که تا الان مراقب خود بودهای، مراقب عزیز من باش. نگذار تنش به ناز طبیبان ادا اطواری سهمیه ای بیسواد نیازمند شود.
خوردن دارو، ویتامین C، مایعات ولرم فراوان و غذاهای مقوی فراموش نشود. جان تو و جان نوچیده من.
چه مناسب است ابیاتی از دفتر اول مثنوی معنوی که در داستانی، شاه برای معشوقه بیمارش طبیب میآورد
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است، جان جانم اوست
دردمند و خستهام، درمانم اوست
مرا در جریان جنگت با ویروس های لعنتی قرار بده.
قربان تو
من
نت خرابه.
امیدوارم بیاد
شخص مورد نظر را نه تنها نمیشناسم
بلکه نامش هم ب گوشم نخورده.
شب می آیم مفصل می نویسم
مراقب خودت باش ❤️
اصل شعر از مفتون همدانی است. شهریار آن را تغییراتی داده و به نام خود ارائه کرده. گرچه که جواب احتمالی دبیر را می دانم:
"این نوع استقبال ها و اقتباس ها در ادبیات مرسوم است و سرقت نیست" .
🦕🦕🦕
ولی با قیاس این دو شعر، و در نظر داشتن مصادیق سرقت ادبی، پرواضح است که کار شهریار، سرقت ادبی است.
قیاس :
مفتون:
علی ای همای وحدت تو چه مظهری خدا را
که خدا نمود زینت به تو تخت انّما را
شهریار:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
مفتون:
علی ای که داد احمد به کفت لوای حمدش
که علم کند یدالله به دو عالم آن لوا را
شهریار:
به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
مفتون:
چه سکندری سکندر ز تو خورد ریخت آبش
چو به خضر واسپردی، سرِ چشمه بقا را
شهریار:
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مفتون:
علی ای سوار قدرت تو چه قدرتی خدا را
که کشید دست و تیغ تو کمان لافتی را
شهریار :
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
مفنون:
علی ای که با نگاهی کنی عالمی تو احیا
چه شود که وا نوازی بنگاهی آشنا ر ا
شهریار:
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
مفتون:
تو اگر ز کعبه بتها به زمین نمیفکندی
به خدا کسی به عالم نشناختی خدا را
شهریار:
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
از میان کل شاعران تاریخ زبان فارسی، اگر قرار بود ده هزار شاعر را انتخاب کنند که روز تولدشان، روز شعر و ادب نام بگیرد، شهریار، 9999 م هم نمی شد.
حالا چرا روز میلاد چنین آدم مزخرفی را باید روز شعر و ادب بنامند را من نمی دانم.
شاید میخواستند سهمیه تریاکش را کم کنند، اینگونه دلداری اش داده اند.
بگذریم
شعر علی ای همای رحمت هم که کاملن دزدی است و از شهریار نیست.
کاش می شد این را به دبیر ادبیات گفت و واکنشش را به خنده نشست
پاییز را باید دوست داشت، حتا اگر به آن آلرژی دارم، حتا اگر در آن سرما میخورم
پائیز ، فصلی که ماه زیبای اکتبر را در خود دارد، برای من بسیار دوستداشتنی است، هرچند ته دلم از آن غمگین است.
شعرها و متن های زیادی راجع به پاییز خواهند ام، این شعر از آبتین پوریا را خیلی مناسب حال و هوای دلم می دانم:
پاییز می آید ز راه، از کوچه های زرد رنگ
با خشخشی نجواگر از هر ماجرای زرد رنگ
پاییز از نو می رسد تا عشق را رسوا کند
زیر درختان بلوط، این اژدهای زرد رنگ
خون می کند دل را به جور این فصل خودخواه و غمین
چون کدخدای ظالمی در روستای زرد رنگ
پاییز درد خاطرهاست از زخمهای کهنهمان
لعنت بر این دلهای زخمِ آشنای زرد رنگ
هر نیمکت دریای خون در پارکها ویلان شده
هر دل نه دل، خونآبهای در جایجای زرد رنگ
هر سو به خون غلتیده ای دلهای عاشق های شهر
از فتنههای قرمز این کودتای زرد رنگ
پاییز، شیخی منبریاست ،از بس پلید و جانزُدا است
عمامه اش آبی بُود، با یک عبای زرد رنگ
شاعرنما ای آبتین با واژه ها بازی نکن
خود خاطرت ویرانه است از ردّپای زرد رنگ
در شعر، آرایهای داریم موسوم به ایهام.
به این صورت که شاعر یک جمله را میگوید و خواننده میتواند از آن چند نوع برداشت کند. هیچکدام مدنظر شاعر نبوده، بلکه شاعر کاری کرده که سخنش بیش از یک معنی داشته باشد و ایهام در دلش موج زند
مثلن:
چنگ در پرده همین میدهت پند، ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
حالا «پرده»، هم پردهی حجاب است و هم پردهی موسیقی.
یا:
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانهی شیرین و به خوابش کردم
حالا «شیرین»، هم اسم معشوقهی فرهاد است، هم کنایه از خوشمزه.
🖊️ ★📜✒️🐦⬛✉️ 🐦⬛
ولی یک نوع ایهام هم داریم، موسوم به «ایهامِ تناسب».
در این آرایه، شاعر کرم دارد، مرض دارد، بیمار است؛ به عمد کاری میکند که خواننده دچار ایهام شود، ولی معنی مدنظر خودش را سریع متوجه نشود.
مثال:
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است
خواننده اول فکر میکند «ماه» و «سال» به هم ربط دارند، ولی در واقع ندارند و منظور شاعر از «ماه»، معشوقش میباشد.
یا:
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسیی
ز شمع روی تو اش چون رسید پروانه
خواننده سریعالسیر شمع و پروانه را به هم ربط میدهد، ولی غافل است که منظور شاعر از «پروانه»، «مجوز» بوده است.
راستش این مرض داشتن را خیلی دوست دارم.
خدای لاموجود از سر تخسیراتم بگذرد.
نامههای اولمان را یادت رفته؟😢
امان از حافظه خراب که خودم هم به آن گرفتارم😁
در منطق، یک قاعده داشتیم که درست یادم نیست ولی کلیتش این بود که
کاغذی که چای روی آن بریزد، خیس می شود
اینحا خیس شدن، صفت عارضی است که بر کاغذ بار شده و ما می گوییم کاغذ، خیس است
اما اگر کاغذ، با آتش آشنا شود چه می شود؟
بیگمان میسوزد و صفت سوخته بر آن بار می گردد
این نوع بازی در زبان زیبای فارسی، خیلی جذاب است و من آن را دوست می دارم.
مثلن نامه ای که عسلی باشد، نوچ می شود و آن را نوچیده می گویند.
😍
زنده یاد ایرج میرزا هم از این بازی های کلامی داشت. مثلن جایی گفته :
درهای بهشت بسته میشد
مردم همه میجهنمیدند
😁😊
یکهو یادم افتاد
البته آن چیزی که تو گفتی هم، هست.
منتها فقط برای رد گمکنی
ماشین زمان،
چه ایده جذابی!
دقت کردهام، درصد بالایی از مردم، شاید بیشتر از ۹۵٪شان، میگویند اگر ماشین زمان داشتیم، به فلانزمان در گذشته میرفتیم و فلانکار را میکردیم، یا با فلان دانشمند ملاقات میکردیم.
من ولی همیشه آرزو داشتهام به آینده بروم. مثلن شب بخوابم، فردا چشم باز کنم و ببینم سال ۳۰۲۵ است، یا حتا ۳۰۷۵.
الان اما نظری جز این دارم.
الان اگر ماشین زمان داشته باشم، آن را میفروشم و پولش را میزنم به یک زخمی.
مگر اینکه ماشین مذکور، اندازه دو نفر جا داشته باشد؛ اینجا جریان فرق میکند.
آنچه راجع به مهربانی و مدرسه گفتی، به شدت برایم ملموس بود.
شبیهیم،
شبیهیم،
باز هم شبیهیم؛
فقط من کمی درازترم 😁.
دیر نشده، همینکه الان با او مهربانی، کافیست.
راستی، من دیشب دیدم نامهات رنگ قهوهای ملایمی به خود گرفته و بوی بهشت میدهد ها، ولی فکر کردم از این کاغذهای نخودی قرتی پرتی است که مد شده.
نگو که نوچیده عزیزم، چای روی آن ریخته بوده 😁😍
امشب نامهات بوی انبه میدهد، میوهای که هنوز به آن لب نزدهام و هرجا بویش را میشنوم، فرار میکنم؛ ولی آبش را دوست میدارم
از امشب، انبه را هم دوست خواهم داشت.
🥭🧃🖊️ ★📜✒️ 🥭🐦⬛✉️ 🐦⬛🧃
نوشتهات، مثل یک لیوان چایِ داغ کنار پنجرهای رو به منظرهای برفی بود. حالم را حسابی جا آورد.
شاید باید بگویم خستگی و کوفتگیات در کنار آن تنی که یکذره بل شده و درسنخوانده، چای را کمی خنک کرده، از لذت نوشیدنش کاست، ولی نمیگویم...
چون در هر حال، نوشتهات همان چایِ داغِ لذتبخش است.
بچه که بودم، علاوه بر اعتیاد به چای، معتاد یک چیز دیگر هم بودم، شیء بیجانی که زبان داشت و در کسوت یک متکلموحده با آدم حرف میزد.
فرانسویها به آن "Livre" میگویند و انگلیسیها "book".
در فارسی هم "نسک" نامیده میشود.
من واژهٔ عربی "کتاب" را از همه آنها بیشتر استفاده میکنم.
یادم است کتابی میخواندم به اسم "خدا و علم"
این کتاب به شیوهٔ گفتگو تنظیم شده بود و نویسندگان آن - ایگور بوگدانوف، گریشا بوگدانوف و ژان گیتون - در آن حرف میزدند.
دقیق یادم است، انگار همین دیروز بود. یکجا از این کتاب، تصویر زیبایی از "زندگی" ارائه شده بود.
در آن چند سطر، بانوان دامندراز و مردان کتوشلوارپوش قرن نوزدهمی تصویر شده بودند..
الان که دوست قرن نوزدهپسندت را با همان کلمات وصف کردی، بندی بر گردنم اویختی و مرا پرتاب کردی به آن خاطرات دور که روی تخت فلزیِ فنردارِ دونفره لم داده، کتابی میخواندم که احتمالاً از سنم خیلی جلوتر است.
چقدر حرف زدم😐
در کل خواستم بگویم خوشحالم که یک دوست تازه یافتهای، هرچند هنوز نمیدانم موجبات حسادتم را برانگیزاند یا نه😁
و اینکه درسنخواندنت فدای سرت، غم مخور.
راجـع به سکونتم هم باید بگویم تنها جایی که آرزو میکنم تا ابد در آن مقیم باشم، قلب نوچیدهٔ عزیزم است.
اما بعد از آن،
یارو زنگ نزد و مرا به وادی سرد و سیاه انتظار رهنمون شد
بقول شاعر
چیست دانی بدتر از مرگ ای نگار
انتظار است، انتظار است، انتظار
امشب خودم تماس خواهم گرفت تا تکلیف مشخص شود.
نگران نباش هرچه شد خبرت میدهم.
دوستدارت من
اگر این کلمات تو، مثل حلال اسیدی، قلبم را در خود حل نکنند، دیگر هیچ سخنی این توانایی را نخواهد داشت.
♥ ♥ ♥ ♥ ♥
نمیدانم خبر داری یا نه،
خورشید در قلب حود انباری از هیدروژن دارد که پیدرپی اتمهایش را به هم میچسباند و هلیوم میآفریند. این همجوشی که به آن گداخت هم میگویند، انرژی عظیمی آزاد میکند که ما آن را به شکل شعاع آفتاب میشناسیم.
با این حال، این انرژی کنار آنچه کلمات تو به من میدهند، فنجان است کنار فیل. و چقدر به این انرژی نیاز داشتم
🖊️ ★📜✒️🐦⬛✉️ 🐦⬛
هنوز خانهای مهیا نشده، اما قول میدهم هرجا و هر وقت، در هر خانهای که ساکن شوم، زیر تابش آفتاب کلماتت بایستم و آن خانه را مأمنی فرحبخش و جانبخش بدانم.
و در آنجا، تمام تلاش خود را بهکار بندم تا بهترین و زیباترین کلمات را به بهترین نحو کنار هم بچینم تا محصولی به دست دهد که از همانهایی باشد که تو دوست می داری.
قربان شیرینزبانی ات
ارادتمند
ا آ پ
خعب
گَئومات و بردیای دروغین که هر دو یکی اند
گئومات یک مغ بیریخت مذهبی هیز بود که خودش رو بردیا جا زد و یه چند روزی تمرگید رو اریکه قدرت.
داریوش هم دمش گرم، اومد گرفتش و چوب رو کرد همونجایی که باید می کرد.
(کاری که منم اگه روزی اون رانندهی سرویس هیز مذهبی گیرم بیفته، باش می کنم و می شم داریوش زمانه)
اما خب... مهمتر از همه اینها، اینه که روز اول مدرسه بد نبود. گرچه خوب هم نبود
خوشحال شدم بسی
در مورد رؤیا هم حق داری
البته کلی فکر کردم تا متوجه شدم که منظورت کیه.
خب عزیز من کسی که اونقدر بلاهت و حماقت نهفته داره که یک سنت خرافی قدیمی (ریختن ناخن در پاشنه در) رو میخواد به یک مفهوم نوین (آلودگی) ربط بده و ازش نتیجه ای کودکانه و مضحک (یک آلودگی هایی در ناخن هست که فقط با ساییدن از بین میره) بگیره، اصلن نباید محل توجه تو باشه.
به کتف چپ بگیر و بگذر
★ 🍯 ★ 🍯 ★
از حال من بخواهي، قراره تا چند ساعت دیگه مالک یکی از خونه هایی که قصد اجاره شونو دارم بم زنگ بزنه و جواب قطعی بده که خرابشده اشو بهم میده یا نه.
و وسط تو این انتظار، حضور سبرت چقد لذتبخش و گرم کننده قلب بود اونم از نوع خيلی شدید🌿
📜✒️🐦⬛✉️ 🐦⬛
راستی یه کتاب جدید شروع کردم (درواقع فعلن تصميمشو گرفتم و توی ذهنم استارت خورده )
خسته نباشم